تبليغاتX
کویر تنهایی

کویر تنهایی

گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم

گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کنند

گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم

 

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم

چون خرد میشه میشکنه و آهسته می میره

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم

یادمون باشه هیچکسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت

بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت

چون زندگیش رو ازش می گیریم

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 0:0 توسط دختری تنها |


وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                        در اوج فرو رفتن در خویش

                             در اعماق قله ی رهایی

                                         

   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

                 که برهاند تورا از قفس بغض

                 که بپرسد:

        ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) 

 

          کاش گوشی سکوتم را میشنید!!!!

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 1:30 توسط دختری تنها |


تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 23:18 توسط دختری تنها |


گفتي :عاشقا نه هايت عشق نيست

 

                               گفتم: سبزه زلرش باطل نيست

 

گفتي :شعر هايت همه رنج و عذاب

 

                           گفتم :عاشقم بر فرض محال

 

گفتي :عشق چيست تو مي داني؟

 

                        گفتم :عشق هست معناي ناداني

 

گفتي :عشق فقط غم نيست

 

                       گفتم :غمش تموم زندگي ايست

 

گفتي:چرا عشق همزبانش دوري ايست

 

                      گفتم:شيريني اش درد دو ري ايست

 

گفتي:چرا ماندن هميشه سخت است؟

 

                      گفتم:كودك عشقت كم سال است

 

گفتي:مرا اين شوريده حالي چه حاصل ؟

 

                    گفتم : زماني مي رسد داني بي حا صل

 

گفتي:پس از عشق فا صله گيرم

 

                   گفتم:از نفسهايم چه بگويم

 

گفتي :بي ترديد عاشقم كردي

 

                    گفتم:عاشق نيستس عاشقي نكردي

 

گفتي:پس اين همه عذاب چيست؟

 

                     گفتم:عاشقا نه هايم همه دلتنگي ايست

 

گفتي :از من خام نباش دلگير

 

                      گفتم:عشق حاصل همين خا مي ايست

 

گفتي مي پندارم كه تو عاشق تريني

 

                   گفتم:عاشق ترين هم شود قرباني

 

گفتي:قربا ني تو ميشوم روزي

 

                   گفتم:آن روز من دهم ميهماني

 

گفتي :مهما ني اش به عهده ي من

 

                    گفتم:مهمانش تو هستي در مرگ عاشقا نه ام

 

گفتي : اخر داستان عشقت همين بود؟

 

                    گفتم : معني عشق همين است

 

گفتي:پس عشق از وصال مي گريزد

 

                    گفتم:وصال به پاي عشق نمي سوزد

 

گفتي :عشق چيست بي حاصل؟

 

                      گفتم :حاصلش نيست وصال عاشق

 

گفتي: پس ما هر دو عاشق ترينيم؟

 

                       گفتم :خوب مي داني كه هر دو غافل ترينيم

 

گفتي:پس هر دو مي شويم قرباني

 

                       گفتم:گر شويم قرباني ما هم ماندگاريم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 15:44 توسط دختری تنها |


زندگی چیست؟

 

اگر خنده است چرا گریه می کنیم؟

 

اگر گریه است چرا می خندیم؟

 

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟

 

اگر زندگی است چرا میمیریم؟

 

اگه عشق است چرا به آن نمیرسیم؟اگه عشق نیست چرا عاشقیم؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387 17:42 توسط دختری تنها |


 

نخستین نگاهی،که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی، که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و،

به مهمانی عشق برد.

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که،دزدانه،از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که (می خواهمت ) را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

**

دو آوای تنهای سرگشته بودیم،

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق

چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم

چه شبها چه شبها،ک همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن

                                      یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بیخیالی

**

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.

من و تو ،ندانسته،دانسته،

رفتیم و رفتیم و رفتیم

**

از آن روزها

آه

عمری گذشته است

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته ست!

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شبهای غمگین،که دیگر

ندانی کجایم،

ندانم کجایی!

چو با یاد آن روزهای می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیتها،می فشانم:

نخستین نگاه

نخستین نگاهی،که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی، که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و،

به مهمانی عشق برد.

پر از مهر بودی

پر از نور بودم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 20:11 توسط دختری تنها |


نفس هايم ! بايستيد

قدم هايم ! مجالم دهيد

اشك هايم ! نباريد

لب هايم ! بسته شويد

مي خواهم بخوابم !

خوابي عميق و آرام ...

و جدا از بيهودگي ها ...

مي خواهم بخوابم ...

بار خداي من ...

تو ... ؟

...

دگر نمي تواند ...

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ...

بار خداي من ...

درياب اميدت  را ...

كه دگر توان هيچ ! ندارد ..

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 20:35 توسط دختری تنها |


پیشنهاد می کنم این داستان رو بخونید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگه نیست ولی زیباست

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد. 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

دوست دارم احساستون رو بعد از خوندن این داستان بدونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 7:47 توسط دختری تنها |


        

خون قرمزه رنگ عشقه،اشک بی رنگه درد عشقه

خون وقتی میاد بیرون میسوزه اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد

خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه

جای زخم خون خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه

خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه

جلوی خون رو میشه گرفت اما اشک رو نه!

از جاری شدن خون،کسی خجالت نمیکشه اما بعضی ها از اینکه اشک بریزن خجالت می کشن!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 15:53 توسط دختری تنها |


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387 20:10 توسط دختری تنها |


 

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای آرزوی دیدار تو

 

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در آسمان

 

هویدا است .می دانم که خوب میدانی چرایی بی قراری زبانه

 

شعله های شفق بر بیکرانه آسمان راتو بگو چه کنم با این همه

 

رسوب غم غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی

 

می کند . به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن آن را ندارد .

 

ای درخشان ترین ستاره آسمان شبهای تار ر من ، دگر این بغض

 

خسته هم بعد از این همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است

 

که قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

 

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

 

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت . خوب می دانی

 

که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده

 

باغ دل رسوایم را، و می دانم که می بینی اظطراب ندیدن را در

 

چشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت را از سکوت

 

خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . معنی باران !

 

چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟!

 

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387 19:13 توسط دختری تنها |


زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 21:49 توسط دختری تنها |




شب معصوم جنونم

پر آواز سكوت

نه سكوتي كه مرا تا لب دريا ببرد

نه خودم دريا يم

كه شوم موج رسم بر ساحل

نه كسي هست بگويم دردم

نه كسي نيست كه تنها باشم

نه رفيقي كه رهايم سازد

ز جهاني كه در آن تنها يم

نه خودم تنهايم

همه اينجا هستند

و در اين هم همه در حال عذاب

پر آواز سكوتم

شب معصوم جنونم


 

عشق یک نوع تنهایی است 

 

تنهایی من ازاعماق گمنامی من ازگودال ناکامی من ازبنبست هرتصمیم پراززخم های بی ترمیم به دشواری شروع کردم به دشواری طلوع کردم هزارمانع هزاردیوار هزاردشمن به اسم یار هزارشب ترس تیر خوردن به دست نارفیق مردن من ازوحشت شروع کردم پرازتردید طلوع کردم قدم هام گاهی سست می شد تنم یکباره یخ می کرد یکی مثل شبح ازدور سرم داد می کشید برگرد ولی مقصد مقدس بود توقف مرگ زودرس بود صلیب بردوش و لب خاموش به هرگرد بادی تن دادم چه جون سختم نیفتادم

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 10:8 توسط دختری تنها |


کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی
من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و
سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دله عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقم مو
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نزار که عشقه منو تو این جا به آخر برسه
بری تو و مرگه من از رفتنتو سر برسه
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
نوازشم کنو ببین
عشق میریزه از صدام
صدام کنو ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو کمم قدیمیم گمم
آتشفشان عشقمو دریای پر طلاطمم
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387 18:47 توسط دختری تنها |



تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....

تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......

و تو آمدي.از دوردستها......

از سرزمين عشق......

تو مرا با عشق آشنا كردي.....

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........

تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........

با تو كامل شدم.......

با تو بزرگ شدم......

با تو الفباي عشق را اموختم.......

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

به تو و كلبه عاشمان باليدم.......

تو نيمه گمشده ام شدي........

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......

بدون تو دستم سرد است........

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان..........

مرو كه بي تو من هيچم.......


بمان با من.....

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را


 

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 18:35 توسط دختری تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

توبه مي كنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي كنم ديگر براي كسي اشك نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم

توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه!قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم

توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي كنم


مریم گلدان احساس شبت
روح امواج پر از شور و شرت
یادگار این بهار پر تبت
ماه من،من می توانم این شوم؟
روضه ی رضوان و پیک ماه تاب
ضحک عشقم،آبشار رازناک
آفتاب آسمانت،می توانم من شوم؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته دوم مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387



پیوندها

باشد نباشید بدانید بودیم(وبلاگ خودمون)
تو را من چشم در راهم
دخترک نقاب زن
فریاد خاطرات
دست نوشته های زیبای کوچکم
کاغذ سفید
عیسی ممی
خاطرات جوان بهائی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin