*^~دلم گرفته ای هم نفس*^~
روی تخت سیاه جهان با گچ نور می نویسم
پسرک بی آنکه بداند چرا،سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا،گنجشک کوچکی را نشانه رفت.پرنده افتاد،بال هایش شکست،تنش خونی شد. پرنده می دانست که خواهد مرد اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را در دستهایش گرفت تا شکار تازه خود را تماشا کند.اما پرنده شکار نبود.پرنده پیام بود.پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:"کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی،که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده.یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه.حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است.و هر حلقه پاره ای از زنجیر،و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخه ای را بشکنی،خورشید خواهد گریست.وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری،ماه تب خواهد کرد.وای اگر پرنده ای را بیازاری،انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را بشکنی،زنجیر را گسسته ای.و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی." پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد. با تو ام،با تو،خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من،باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است! با تو ام، با تو خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟! من که هرجا رفتم جار زدم:شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید با تو ام، با تو خدا پس بیا،این دل من،ما خودت! من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت! گفت:کسی دوستم ندارد.میدانی چه قدر سخت است،اینکه کسی دوستت نداشته باشد؟! تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن....! خدا هیچ نگفت. گفت :به پاهایم نگاه کن!ببین چه قدر چندش آور است.چشم ها را آزار میدهم.دنیا را کثیف می کنم.آدم هایت از من می ترسند.مرا می کشند.برای اینکه زشتم.زشتی جرم من است! خدا هیچ نگفت. گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها.مال قاصدک ها.مال من نیست. خدا گفت:چرا،مال تو هم هست. خدا گفت:دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک.....کاری دشوار است! دوست داشتن کاری ست آموختنی!و همه کس رنج آموختن را نمی برد. ببخش،کسی را که تو را دوست ندارد! زیرا که هنوز مؤمن نیست،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته!او ابتدای راه است! مؤمن دوست میدارد.همه را دوست میدارد.زیرا همه از من است.و من زیبایم و زیبایی،چشم های مؤمن جز زیبا نمی بیند.زشتی در چشم هاست.در این دایره،هرچه که هست،نیکوست. آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست. حالا قشنگ کوچکم!نزدیک تر بیا و غمگین مباش. قشنگ کوچک نزد خدا رفت و هیچ گاه نیندیشید که نازیباست!! مرسی که بازم بانظراتتون راهنماییم کردین.بالاخره یه قالب مناسب پیدا کردم. امیدوارم که خوب باشه.آخه یه اخلاق بد دارم که خیلی مشکل پسندم!!! بیایین نظر بدین ببینم خوبه یا نه تا یه آپ خوشگل بکنم!!! مرسی دوستون دارم.
سلام دوستان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه.ایندفعه مطلبی نمیذارم چون برای یک نظرسنجی اومدم یک سری از دوستان نظر گذاشته بودن حالا چه عمومی چه خصوصی و انتقاد کردن که قالب وبلاگم رو عوض کنم و جالب نیست. میخوام از دوستای گلم چون نظرشون خیلی برام مهمه خواهش کنم که کمکم کنن و نظر بدن که قالب رو عوض کنم یا نه!!.منتظر نظراتتون هستم.مرسی امروز یه مطلبی رو گذاشتم که برام جالب بود!! تا آخر بخونیدش!! شاید چیزی باشه که براتون پیش اومده باشه!!!! هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار ممنونم که سر میزنید و ببخشید که بهتون دیر سر میزنم .این مشکلات بلاگفا که تمومی نداره!!!! اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا اکه اسمم همه جاهس روی لبها تو کتابا اگه رودم روده گنگم مثل مریم اگه پاک اگه نوری به صلیبم اگه کنجی زیرخاک واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم ممنونم که بهم سر میزنید و باید ببخشید که یکم دیر بهتون سر میزنم یا نمیام همش تقصیر بلاگفاست!!بیشتر وبلاگ ها باز نمیشه!!! دیدی آخر تابستون انقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد!!!! ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش رو مشترکا امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما؟!! که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند!! خلاصه از قدیم و دور گفته اند و می گویند که پاییز فصل عاشق هاست و آذر آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمیدانم چه رنگی نشاند!!! به عاشقیم یقین دارم که می نویسم و گمان می کنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد!! مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر هم گذشت و باز هم معجزه نشد!! به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس روسفید شدیم ،پاییز آینده جای باران،برف در سرزمینمان بارید!! پاییز مبارک-مریم کی گفته پاییز اونه که باد برگارو میریزه واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه اینجا در قلب من حد و مرزی








و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..




.jpg)

برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو
زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب
می تواند نفس بکشد؟؟؟
مگر می شود هوا را از
زندگیم برداری و من
زنده بمانم؟؟؟
بگو معنی تمرین چیست؟؟؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟
بریدن از خودم را؟؟؟
| طراح قالب پیچك دات نت |


